قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
677
تاريخ الفي ( فارسى )
خود عبد اللّه را خليفهء خود گردانيد . عبد اللّه بن ربيع نيز بعد از دو ماه وفات يافت . عبد اللّه در حين ممات خليد بن يربوع الحنفى را خليفهء خود ساخت . چون خبر نيابت خليد به زياد رسيد او را به ايالت خراسان مقرّر داشت . در كامل التواريخ مسطور است كه وقتى كه زياد فوت شد از قبل او سمرة بن جندب در بصره حاكم بود . پس معاويه بعد از شش ماه يا هشت ماه او را عزل كرد . اين سمرة بن جندب بسيار ظالم بود . چنانچه در سبب موت او نوشتهاند كه شخصى آمد و زكات مال خود را به او ادا نمود . بعد از آن به مسجد درآمد و احرام نماز بست . سمره مردى را فرمود تا گردن آن مرد را در ساعت زد . چون ابو بكره برادر [ مادرى ] زياد اين حركت شنيعه را مشاهده نمود گفت : خداى سبحانه و تعالى در كلام مجيد و فرقان حميد خود مىفرمايد : قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى ، وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى . « 1 » يعنى : بدرستى كه از جملهء رستگاران است آن كسى كه زكات مال خود دهد و اسم پروردگار خود يا ياد كند و بعد از آن به نماز مشغول شود . و هنوز شب در ميان نگذشته بود كه سمره را رعشه در اعضا پيدا شد ، چنانچه به همان مرض بمرد - چنانچه در سال چهل و هشتم تفصيل آن مذكور خواهد شد . و امير حاج در اين سال والى مدينه سعيد بن العاص بود و فتح جنادة بن ابى اميّه جزيرهء ارواد را ، كه قريب به قسطنطنيهء روم است ، نيز از جملهء وقايع اين سال است . و نيز در اين سال معاويه ، سعيد بن العاص را از امارت مدينه عزل كرده ايالت آن را باز به مروان مفوّض داشت . منشاء اين امر آن بود كه معاويه فرمانى نوشته بود به سعيد بن العاص مضمون آنكه : بايد كه در رسيدن فرمان سراى مروان را در هم شكنى و اموال او را بالتمام جهت بيت المال ضبط نمايى و فدك را از او بازستانى . سعيد بعد از اطّلاع بر اين مضمون بار ديگر در اين باب انديشه كرد ، و معاويه نامههاى مبالغه [ آميز ] بسيار نوشت . با وجود اين سعيد مرتكب اين امر نشد و به تغافل گذراند . چون معاويه دانست كه سعيد به آنچه مأمور شده تغافل ورزيده او را عزل نموده حكومت مدينه را باز به مروان مفّوض داشت و به مروان نامهاى نوشت كه خانهء سعيد را درهم شكند و جميع اموال و ضياع و عقار او را جهت بيت المال ضبط نمايد . مروان به مجرّد رسيدن نامه متوجّه شكستن خانهء سعيد بن العاص شد . سعيد گفت : اى ابا عبد الملك ! آيا البتّه خانهء مرا خواهى شكست ؟ مروان گفت : چون نشكنم ؟ كه امير المؤمنين به من در اين باب مبالغهء بسيار فرموده است . اگر به تو مىنوشت در باب شكستن خانهء من ، تو نيز البتّه مىكردى . سعيد گفت : و اللّه نمىكردم . مروان گفت : لا و اللّه ، مىكردى . سعيد به غلام خود گفت : برو و كتابهايى كه
--> ( 1 ) . الأعلى ، 14 - 15 .